ناگفته‌های دهه شصتی‌ها: چگونه با ترس از پیری والدین مواجه شویم؟

ناگفته‌های دهه شصتی‌ها: چگونه با ترس از پیری والدین مواجه شویم؟

توسط سهیل عباسی   |   ۰۳ فروردین ۱۴۰۴

با فرا رسیدن نوروز، هوا تازه می‌شود، چلچله‌ها می‌خوانند، بنفشه‌ها گل می‌دهند، و صفحات تقویم، با رقص نسیم بهاری، ورق می‌خورند. در این زمان اما برای برخی، شور و شوق آغاز سال نو و عیدی گرفتن و دید و بازدید – که روزگاری قند در دلشان آب می‌کرد – معنای نوستالژیک خودش را از دست داده است.

برای بسیاری از ما دهه شصتی‌ها، نوروز، تنها جشن سال نو نیست؛ بلکه مواجهه‌ای است با خودِ جامانده در میان خاطرات، با گذشته‌ای که چون شبحی در ذهن نقش بسته، با شهر،‌خانه و کوچه‌های خسته‌ای که روزی گهواره‌ی رویاهایمان بودند، با پدر و مادرِ سالخورده، و با کوله‌باری از مسئولیت‌هایی که بی‌صدا بر شانه‌هایمان سنگینی می‌کنند. در این سکوت پر هیاهو، اضطراب، همچون تندر بهاری مدام در گوشمان می‌خواند: «آیا من دارم در مسیر درست زندگی گام برمی‌دارم؟»

نوروز، آینه‌ای است که ما را در برابر تمام خاطرات، حسرت‌ها، آرزوهای برآورده‌نشده و خودِ قدیمی‌مان قرار می‌دهد. آن نوجوانی که رویاهای بزرگ در سر داشت، اکنون، به آدمی بدل شده که کوله‌باری از وظیفه و اضطراب را بر دوش می‌کشد.

و در این مواجهه، بار دیگر، همان پرسش‌های بنیادین، تکرار می‌شوند:

  • آیا در جای درستی ایستاده‌ام؟
  • آیا زندگی‌ام، ارزش داشته است؟
  • آیا فرزند خوبی برای پدر و مادرم بوده‌ام؟
  • آیا به خودم خیانت کرده‌ام؟

یک: نسل میانی، پل میان دیروز و فردا

ما، دهه شصتی‌ها، نه فقط یک گروه سنی، بلکه نسلی هستیم که میان دو دنیای متفاوت، چونان پلی معلق ایستاده‌ایم. نسلی که هم باید سایه‌بان نسل قبل باشد و هم روشنی‌بخش راه نسل بعد. این جایگاه، در ظاهر، شاید عادی به نظر برسد، اما در باطن، اقیانوسی است از چالش‌های جسمی و روانی.

ما با والدینی بزرگ شدیم که اغلب، سخت‌کوش، منضبط و خودساخته بودند. نسلی که طوفان انقلاب، جنگ، فشار سیاسی و رکود اقتصادی را تاب آورد و با ذهنیتی سنتی اما وفادار، ستون‌های خانواده را بنا نهاد. اما حالا، همان پدر و مادرها، پیر شده اند و نیازمند ما هستند. نقش‌ها تغییر کرده‌اند. ما که روزی به دیوار امنیت آنان تکیه داده و آرام می‌گرفتیم، اکنون باید خود، آن دیوار باشیم. دیواری برای آنان، و همینطور برای خواهران و برادرانی که مهاجرت کرده‌اند، برای فرزندان‌مان و حتی برای همسر و خانواده‌اش.

روان‌شناسان، این وضعیت را «سندرم ساندویچ» می‌نامند: گرفتار شدن میان دو نسل با انتظارات متفاوت. این فشار دائمی، فرسودگی عاطفی به ارمغان می‌آورد؛ چرا که مدام در تلاشیم تا تعادلی میان مراقبت، حمایت، همدلی و پاسخگویی برقرار کنیم، بی‌آنکه فرصتی برای نفس کشیدن و فکر کردن به نیازهای خود داشته باشیم.

دو: تماشای زوال ستون‌های استوار زندگی

یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های بزرگسالی، دیدنِ پیر شدن پدر و مادری است که همیشه ستون‌های زندگی‌مان بوده‌اند. مادری که روزی با دقت و وسواس، خانه را چون آینه‌ تمیز می‌کرد، حالا شاید ظرف‌ها را به درستی نتواند بشوید یا فراموش کند وسایل را سر جایشان بگذارد. پدری که در جمع، اعتبار و شأنی داشت، حال، شاید تنها در گوشه‌ای از خانه بنشیند رو به روی تلویزیون و ماهواره را از این کانال به آن یکی عوض کند و جلویش چرت بزند، یا چشم به راه زنگی و تماسی باشد که شاید هرگز برقرار نشود.

این تغییرات، فقط نشانه‌های ظاهری نیستند؛ بلکه رازهای نهفته در اعماق یک واقعیت عمیق‌تر را آشکار می‌کنند: پیری. زوال. ناپایداری. و آنچه که همراه با آن‌ها می‌آید: ترس. ترس از دست دادن عزیزترین‌های‌مان. ترس از اینکه ما خودمان هم به پیری و زوال داریم نزدیک می‌شویم. و همه اتفاق ها و حالت‌ها برای ما هم پیش خواهد آمد.

مایی که در تعطیلات نوروز به خانه‌هایمان بر می‌گردیم، ناگهان، با تصویر آسیب‌پذیر والدین‌مان روبرو می‌شویم، و این تصویر، نه تنها آنان، بلکه خودمان را نیز باز تعریف می‌کند. یعنی اگر آنان پیر شده‌اند، پس ما هم داریم از میانه‌ی عمر عبور می‌کنیم. و این یعنی نگرانی، اضطراب و نیاز به بازنگری در مسیر زندگی.

از سویی، با هر نشانه‌ای که از پیری و فرسودگی در آنان می‌بینیم، حس مسئولیت ما شدیدتر می‌شود. می‌خواهیم برایشان بیشتر وقت بگذاریم، بیشتر از آن‌ها مراقبت کنیم، بیشتر کنارشان باشیم. اما این مراقبت، همواره آسان نیست. چرا که همزمان با حس عشق، خشم و استیصال نیز هست. گاه خسته‌ایم. گاه دلمان می‌خواهد تنها باشیم. اما این خواسته‌ها، با عذاب وجدان همراه است. مدام از خود می‌پرسیم:

  • آیا کوتاهی می‌کنم؟
  • آیا فرزند بدی هستم؟
  • نکند سال بعد دیر شده باشد؟

سه: وسوسه ایده‌آل‌گرایی و گناهِ ناکامل بودن

والدینمان، ما را با خیال رسیدن به هدف‌های بزرگ، بزرگ کرده‌اند. همیشه باید بهترین می‌بودیم: در درس، در کار، در خانه، در چشم دیگران. موفقیت، برای ما، به معنی تأیید شدن بود، و تأیید شدن، یعنی فرزند خوب بودن، همسر خوب بودن، فامیل خوب بودن، همکار خوب بودن.

اما حالا در بین این همه بار مسئولیت، گاهی دلمان می‌خواهد از تمام این نقش‌ها رها شویم. بخواهیم یک روز فقط به خودمان فکر کنیم. یک روز بدون برنامه، بدون هدف، بدون استرس و نگرانی. و در همین نقطه، ذهن‌مان به دادگاهی درونی تبدیل می‌شود. با صدایی قضاوت‌گر می‌پرسد:

  • چرا ورزش نمی‌کنی؟
  • چرا ازدواج نکردی؟
  • چرا فرزند نداری؟
  • اگر چه برادرت کمتر به والدین سر می‌زند، اما تو باید جای خالی او را هم پر کنی و مدام باید حضور داشته باشی؟
  • چرا نمی‌توانی همه‌چیز را درست کنی؟

و حتی وقتی تلاش می‌کنی خوب باشی، شاید والدینت تو را با جملاتی مانند «باز هم زود رفتی…»، «چرا دو روز بیشتر نمی‌مانی؟» یا «تو که همیشه بی‌حوصله‌ای» روبرو کنند. انگار هیچ‌گاه کافی نیستی. اما پیش از آن‌که بخواهی خودت را قضاوت کنی، بهتر است ریشه این ترس و نگرانی را کشف کنی. از خودت بپرس: من از چه باورهایی دارم رنج می‌کشم؟ آیا فکر می‌کنم که باید همیشه کافی باشم؟ یا همیشه در دسترس؟ اگر این‌ها را کسی دیگر می‌گفت، باز هم به همان شدت قضاوتش می‌کردی؟

این پارادوکس میان تلاش برای جلب رضایت والدین و ناتوانی در برآورده کردن تمام انتظاراتشان، ما را به مرز فرسودگی می‌کشاند. و ما، در تلاش برای ایده‌آل بودن، فراموش می‌کنیم که انسان هستم. انسان یعنی یک موجود کامل‌نشدنی.

چهار: خانه‌ای که دیگر آشنا نیست.

نوروز، برای بسیاری از ما که در دیاری دور از خانه، زندگی می‌کنیم یا در شهری دیگر، ریشه دوانده‌ایم، بازگشتی است به خانه‌ی کودکی، به کوچه‌های خاطره. اما این بازگشت، برخلاف تصورات نوستالژیک، اغلب با حس غربت، هم‌سفر می‌شود.

شهر، خسته به نظر می‌رسد، جامه‌ی دگر بر تن کرده. مغازه‌ها و کافه‌هایی که روزی پاتوق رویاهایمان بودند، یا دیگر نیستند، یا چهره‌ای دیگر به خود گرفته‌اند. خیابان‌ها، شاید آشنا باشند، اما چهره‌های آشنا دیگر در آن‌ها قدم نمی‌زنند. گاه حس می‌کنی خودت نیز، غریبه‌ای.

خانه هم انگار پبر شده است. دیوارها ترک خورده و گوشه‌هایی از سقف نم پس داده است. شیرها چکه می‌کنند و پله‌هایی که سال‌ها پدر و مادر از آن بالا و پایین می‌رفتند خالا اذیتشان می‌کند.

این بازگشت به آشیانه، تجربه‌ای عمیق از گذرا بودن است، از دست رفتنِ حس تعلق. تعلقی که سال‌ها در ذهن‌مان بنا کرده بودیم حالا رنگ باخته.

پنج: سایه‌ی ترس از دست دادن، و حسرت زندگی نزیسته آنان

یکی از عمیق‌ترین اضطراب‌هایی که بسیاری از ما، دهه شصتی‌ها، تجربه می‌کنیم، ترس از دست دادن پدر و مادرمان است. ترسی که نه فقط به خاطر مرگ به عنوان یک پایان، بلکه به خاطر مجموعه‌ای از حسرت‌ها، احساس گناه و ناگفته‌هاست.

ما شاهد بازماندگان نسلی هستیم که زندگی نکردند. نسلی که تمام عمرشان را در شرایط سخت، بحران‌های پی‌درپی، کمبود، مسئولیت و ازخودگذشتگی سپری کردند. آن‌ها در واقع جوانی نکردند. به محض اینکه قدمی برای ساختن زندگی برداشتند، انقلاب شد. سپس جنگ آمد، بچه‌دار شدند، کوپن آمد، صف آمد. بچه‌ها به مدرسه‌های دو و سه شیفته رفتند، به کنکور رسید،‌ همه هم و غم شان را گذاشتند روی قبولی بچه‌هایشان در کنکور. دانشگاه پیش آمد، تلاطم‌های سیاسی بیشتر شد، فرزندان فارغ‌التحصیل‌های بیکار شدند و به خانه بازگشتند، اوضاع اقتصادی به هم ریخت، سن ازدواج فرزندان بالا رفت، مهاجرت کردند، دلتنگی شد، بیماری آمد.

آن‌ها اکنون که به دوران پیری و سالخوردگی رسیده‌اند، به جای استراحت و آرامش، هنوز باید نگران بچه‌هایشان باشند، شاید همچنان کار کنند، یا در تنهایی با مشکلات جسمی و روانی دست و پنجه نرم كنند. و ما، با دیدن این همه زندگی نزیسته، دردی عمیق را تجربه می‌کنیم:

  • چرا آن‌ها فرصت زندگی نداشتند؟
  • چرا نتوانستند آسوده بنشینند و نفسی بکشند؟
  • چرا سهم آن‌ها از زندگی فقط رنج و دست و پا زدن بود؟

این درد، وقتی یکی از والدین بیمار می‌شود، مخصوصا اگر بیماری مزمنی باشد (به خصوص دمانس یا آلزایمر) رنگی دیگر می‌گیرد. چون حالا نه تنها ترس از دست دادن هست، بلکه با هر تغییر کوچکی در حافظه یا رفتار، حس می‌کنی داری کسی را که دوستش داری، ذره‌ذره از دست می‌دهی. و در این میان، باید انتخاب کنی:

  • آیا زندگی‌ات را رها کنی، کار و آینده و برنامه‌هایت را کنار بگذاری و به آشیانه برگردی برای مراقبت از آنان؟
  • یا بمانی در مسیری که شروع کرده‌ای و با عذاب وجدانِ مداوم از نبودنت در کنارشان، هر شب را صبح کنی؟

پاسخی مشخصی نمی‌تواند به این پرسش‌ها داد. چرا که هیچ‌کدام ساده نیستند. هیچ‌کدام هم راهِ درست یا غلط مطلق نیستند. ما بین دو قطب وفاداری و بقا گیر کرده‌ایم. این احساس پیچیده، بخشی از تجربه‌ی زیسته‌ی نسل ماست. حسی که ممکن است در فرهنگ‌های دیگر، مخصوصاً کشورهای پیشرفته‌تر که ساختار مراقبتی برای سالمندان دارند، کمتر تجربه شود. اما در این‌جا، اغلب ما تنها ساختار حمایتی والدین‌مان هستیم. و این، بار عظیمی‌ست که هر روز با خود حمل می‌کنیم.

شش: پذیرفتن، حضور داشتن، و معنا ساختن از دل رنج

بسیاری از ما دهه‌شصتی‌ها بین خواسته‌ها، مسئولیت‌ها و ناتوانی‌هایمان در برابر حل مشکلات گیر کرده‌ایم. بین عشق به پدر و مادری که پیر شده‌اند و دل‌مان می‌خواهد لحظه‌به‌لحظه در کنارشان باشیم؛ و واقعیت کاری، عاطفی، خانوادگی یا مهاجرتی‌ که این امکان را از ما می‌گیرد. در این بحران درونی، ذهن‌آگاهی (Mindfulness) می‌تواند مانند چراغی باشد برای عبور از تاریکی. نه برای «حل کردنِ» رنج، بلکه برای بودن با آن، بدون شکسته شدن. در ادامه برای پذیرش، حضور در لحظه و مواجهه ذهن آگاهانه با این درد و رنج، یک راه حل ۵ مرحله‌ای را بیان کرده‌ام.

بیشتر بخوانید:  چهار روش برای درمان بی خوابی بدون استفاده از دارو

مرحله ۱. پذیرش واقعیت بدون قضاوت: بله، این زندگی عادلانه نبوده!

نخستین گام، اعتراف است به این که زندگی، برای والدین ما، عادلانه نبوده است. آنان، رنج‌های جانکاهی را از سر گذرانده‌اند. اما وظیفه‌ی ما، جبران این بی‌عدالتی نیست، چرا که در توان ما نیست. ذهن‌آگاهی چنین می‌گوید: آنچه را که توان دگرگون کردنش نیست، تمام و کمال ببین. دردشان را ببین. سهمشان از زندگی را ببین. اما خود را در این آتش، خاکستر مکن، برای آنچه که در دستان تو نیست.

تسلیم؟ نه. پذیرش.

پذیرفتن، نه به معنای دست کشیدن، بلکه به معنای نگاه کردن بی‌پرده، بی‌گریز، بی‌سرزنش.

این یعنی «همان‌گونه که هست، ببین.» نه با فیلتر ترس، نه با فیلتر توقع، نه با پرسش «چرا چنین شد؟!»

شاید پدر یا مادرت، دیگر آن انسان پیشین نباشد. شاید فراموش‌کار شده، شاید تندخو شده، شاید بیماری مزمنی دارند که زندگیشان را محدود کرده. ما در درونمان، گاه فریاد برمی‌آوریم: «این آدمی که دوست می‌داشتم، چرا چنین شد؟!» و سپس، خود را سرزنش می‌کنیم: «چرا نمی‌توانم بیشتر در کنارش باشم؟» و «چرا نمی‌توانم کاری برایش بکنم که از این وضعیت در بیاید؟»

پذیرش، یعنی بگویی: آری، این اتفاق افتاده است. واقعیت، همین است. و به جای گریز، واکنش یا انکار، با این واقعیت بمانی.

این ماندن، در دل خود، قدرتی شگرفی دارد. اگرچه اشک دارد، گریه دارد، سوگواری ندارد ولی فروپاشی ندارد. چرا که تو واقعیت را می‌بینی، نه آنکه با آن بجنگی.

مرحله ۲. زندگی در لحظه؛ تمامِ تو، همین‌جاست.

یکی از دردهای ما، این است: آن هنگام که در کنار پدر و مادرمان هستیم، ذهنمان، گرفتارِ برنامه‌های کاری، فرزند، مهاجرت یا آینده است. و آن هنگام که در کنارشان نیستیم، ذهنمان، انباشته از عذاب وجدان است:

  • «نکند تنها باشد؟»
  • «نکند دیگر نتوانم ببینمش؟»
  • «نکند برایش مشکلی پیش بیاد و کسی نباشد که کمکش کند؟»

ذهن‌آگاهی، ما را فرا می‌خواند به بودن در لحظه. آن هنگام که در کنارشان هستی، با تمام وجود آنجا باش. گوشی‌ات را کنار بگذار. به چشمانشان نگاه کن. دست و صورتشان را لمس کن. بغلشان کن. به جزییات صدایشان گوش بسپار. آن هنگام که در کنارشان نیستی، در تماس تلفنی، با صدایت حضور داشته باش. جمله‌ ساده‌ «دوستت دارم» را بر زبان بیاور. به جای تلاش برای حضور مداوم، کیفیتِ حضور را بالا ببر.

زندگی ما، با حضور پر رنگ در لحظه‌های کوچک، ساخته می‌شود، نه با حسرتِ لحظه‌هایی که نبوده‌ایم. ما بارها، در ذهنمان، با والدینمان، گفت‌وگوهایی داریم:

  • «کاش فلان روز بیشتر می‌ماندم»
  • «کاش کمتر خسته بودم»
  • «کاش آن‌طور حرف نمی‌زدنم»

اما ذهن‌آگاهی، به ما می‌آموزد که زندگی، فقط همین لحظه است. همین فرصت بی نظیری که برخی از ما داشته‌ایم: اینکه بزرگ شدن و پیر شدنشان را تجربه کرده‌ایم. همین فنجان چایی که در کنارشان می‌نوشی، همین تماس تلفنی کوتاه، همین قدم زدن آهسته در پارک، می‌تواند لبریز از معنا باشد. لحظه‌ای که با تمام وجود، آنجا حضور داشته باشی، جای خالی بسیاری از حسرت‌ها را پر می‌کند.

مرحله ۳. ساختن معنا از دل رنج

زمانی که توان حل کردن مشکلات را نداریم و کاری از دستمان بر نمی‌آید و دچار استیصال شده‌ایم، باز هم می‌توانیم به همه این‌ها، معنا ببخشیم. پدرت بیمار است؟ مادرت خسته است؟

ما نمی‌توانیم رنج را از میان برداریم، اما می‌توانیم در دل آن، معنا را بیابیم. معنا، همان چیزی است که روان‌شناس اگزیستانسیال، ویکتور فرانکل، در دل بازداشتگاه مرگ نیز از آن سخن می‌گفت. معنا، برای نمونه، یعنی این‌که با یک تماس ساده، فرستادن یک عکس، یک گفت‌وگوی پنج دقیقه‌ای درباره خاطرات گذشته، پیوند عاطفی را زنده نگه داری. و همین حضور، همین مشارکت عاطفی، برای انسان، از بسیاری از داروها موثرتر است.

آیا می‌توانی لحظه‌هایی کوچک اما مهم بیافرینی که حسِ بودن را برای پدر و مادرت زنده نگه دارد؟ آیا می‌توانی به آنها اجازه دهی که حس کنند هنوز نقشی دز زندگی دارند؟ که هنوز مفیدند، حتی اگر فقط با یک توصیه‌ی ساده یا دادن عیدی؟

معنا، همین است. یعنی بگذاری عزیزانت، حس کنند که هنوز دیده می‌شوند، هنوز شنیده می‌شوند، هنوز برای بچه‌ها و اطرافیانشان مهم هستند.

مرحله ۴. مهربانی با خود: مراقبِ مراقب باش.

پیش از آنکه خودت را به خاطر نبودن، کوتاهی یا خستگی سرزنش کنی، لحظه‌ای درنگ کن و از خود بپرس: چرا احساس گناه می‌کنم؟ آیا باور دارم که باید همواره همه‌چیز را مدیریت کنم؟ اگر فکر می‌کنم آنان خوشحال نیستند آیا این یعنی من فرزند بدی بوده‌ام؟ این باورها، گاه سال‌ها در ما ریشه دوانده‌اند، بی‌آنکه کسی صدایشان را بشنود.

ذهن‌آگاهی، فقط مهربانی با دیگران نیست؛ بیش از همه، مهربانی با خود است. به ویژه در آن هنگام که دلت می‌خواهد در کنارشان باشی، اما نمی‌توانی. در آن هنگام که خسته‌ای، و احساس گناه می‌کنی. و در آن هنگام که به پدر و مادرت فکر می‌کنی، اما کار یا فرزند کوچکت، به توجه نیاز دارد.

همه این دوگانگی‌ها، طبیعی هستند. تو انسانی و انسان یعنی ظرفیت محدود.

اما مهربانی با خود، یعنی:

  • در دل ناتوانی، خود را سرزنش نکنی.
  • با خودت سخن بگویی، همان‌گونه که با دوستی دل‌شکسته سخن می‌گویی.
  • به خودت بگویی: «تو داری تلاشت را می‌کنی. تو کافی هستی، حتی اگر کامل نیستی.»

اگر می‌خواهی که از کسی مراقبت کنی، باید ابتدا خود را مراعات کرده باشی. یکی از پایه‌های ذهن‌آگاهی، مهربانی با خود (self-compassion) است. یعنی همانگونه که از دیگران دلجویی می‌کنی، از خودت نیز دلجویی کنی. به قول معروف،‌ از قوری خالی نمی‌توانی برای دیگران چای بریزی.

اگر خسته‌ای، اگر توان ماندنِ بیشتر نداری، اگر گاهی فقط می‌خواهی بخوابی، یا کتابی بخوانی یا سفر کنی، خود را قضاوت نکن. تو نمی‌توانی همه‌چیز را کنترل کنی، ولی می‌توانی با خودت مهربان باشی.

یک تمرین:

خودت را در جای دوستی بگذار که آمده و گفته: «پدرم دمانس گرفته و نمی‌دانم چه کنم.» چه به او می‌گویی؟ به احتمال زیاد نمی‌گویی: «چه بی‌عرضه‌ای!» به احتمال زیاد او را در آغوش می‌گیری، می‌گویی: «می‌فهمم. بسیار سخت است. حق داری که نگران و خسته باشی.» همین را به خودت بگو.

تو توان و اختیار این را داری که گفتگوهای درونیت را بازنویسی کنی. به جای اینکه به خودت بگویی: «کاش بیشتر در کنارش بودم»، بگو: «در این شرایط سخت، تا جایی که توان دارم مهر می‌ورزم.» این بازنویسی‌ها اگرچه خیلی ساده‌ به نظر می‌رسند، اما ریشه‌ حس گناه را کم کم می‌خشکانند.

و گاهی هم باید ایستاد و گفت: «تا همین‌جا توان داشته‌ام». تعیین مرز، نشان بی‌مهری یا بی‌تفاوتی نیست. مرزگذاری، نگهدار سلامت روان توست، تا بتوانی بمانی، ببخشی، و در کنارشان باشی، نه اینکه فروپاشی.

مرحله ۵. تمرین‌های ساده‌ی ذهن‌آگاهی برای روزهای پراضطراب

در ارتباط با پدر و مادر، اغلب لحظاتی پیش می آید که خستگی و نگرانی و اضطرابت بر تو غلبه می کند و تو را در درون به هم می‌ریزند. ممکن است بتوانی ظاهر را حفظ کنی و لبخندی بر گوشه لبانت نگه داری اما در دلت آشوب است. در این زمان‌های سخت می‌توانی چند تمرین انجام دهی بلکه به لحظه حال برگردی و آرام شوی. چهار نوع از این تمرین‌ها را در ادامه آورده‌ام:

تمرین اول:

تنفس آگاهانه (برای ۳ دقیقه): جایی راحت بنشین، چشمانت را ببند. نفس بکش و فقط «دم» و «بازدم» را دنبال کن. مگذار ذهنت به گذشته یا آینده رود. فقط همین لحظه را حس کن. (می‌توانی با جمله‌هایی همراهش کنی: دم: من اینجام – بازدم: همه‌چیز همین حالاست.)

تمرین دوم:

تماس آگاهانه: آن هنگام که به پدر یا مادرت زنگ می‌زنی، مگذار تماس صرفاً رفع تکلیف باشد. حتی اگر وقت هم نداری عیبی ندارد. فقط ۲ دقیقه با حضور کامل سخن بگو. از او بپرس: «امروز چه کاری کردی که خوشحالت کرد؟»

تمرین سوم:

نوشتن ذهن‌آگاهانه: هر شب، پیش از خواب، سه جمله بنویس: امروز چه چیزی مایه‌ی اضطرابم شد؟ چه کاری کردم که مایه‌ی آرامشم شد؟ فردا چگونه می‌توانم فقط اندکی بهتر باشم، نه کامل‌تر؟

تمرین چهارم:

لحظه‌های واقعی با والدین: به جای ساختن برنامه‌های بلند، برنامه ریزی برای فرستادنشان به سفرها و یا کنسرت‌هایی که آرزویش را داشته‌اند، به لحظه‌های کوچک، معنا ببخش. برای نمونه بپس: «مادر، یادت هست آن شب که برق رفت، کنار هم نشستیم و سخن گفتیم؟ چه خوب بود.» این لحظه‌ها می‌مانند، حتی اگر کوتاه باشند.

یادت باشد که هر رابطه‌ای با والدین، یکتاست. هیچکس شرایط، تجربه‌ها یا ظرفیت تو را به درستی ندارد. مقایسه کردن با خواهر، برادر، یا حتی دوستانی که شرایطی دیگرگونه دارند، فقط دلت را خسته‌تر می‌سازد. ذهن‌آگاهی یعنی نگریستن به حقیقت زندگی خودت، بی‌نیاز از مقایسه و تأیید بیرونی.

هفت: دریافت کمک روان‌درمانی یا گفتگو با هم‌دردان

در دل اضطراب‌ها و فشارهای زندگی میان‌نسلی، گاه نیازمند آنیم که کسی بیرون از دایره‌ی خانواده، آینه‌ی ذهنمان باشد. کسی که نه داوری کند، نه نسخه بپیچد؛ تنها گوش سپارد و یاری‌مان کند خودمان را بهتر ببینیم. در اینجا نقش روان‌درمانی و مشاوره، حیاتی می‌شود.

گفتگو با یک مشاور یا روان‌درمانگر، می‌تواند به ما کمک کند داستان ذهنیمان را بازنویسی کنیم، ریشه‌ی احساس گناه را بشناسیم و با ترس‌هایمان روبرو شویم. روان‌درمانی بر آن نیست که والدینمان را دگرگون کند؛ بلکه به ما توان رویارویی متعادل و مهربانانه می‌دهد. اگر امکان مراجعه‌ نداری، گفتگو با کسانی که شرایطی همسان دارند نیز می‌تواند آرام‌بخش باشد. آن هنگام که می‌شنوی دیگری نیز شب‌ها با عذاب وجدان می‌خوابد، آن هنگام که کسی می‌گوید «من هم نمی‌دانم درست‌ترین کار کدام است»، حس می‌کنی تنها نیستی. گاهی همین باهم بودن، همین هم‌دردی ساده، بسیار موثر است. همه ما به شنیده شدن نیاز داریم. حتی اگر پاسخی نباشد.

جمع‌بندی: راه رهایی، در باهم بودنِ آگاهانه است.

شاید نتوانی همیشه کنارشان باشی. شاید نتوانی همه‌ی رنج‌هایشان را بر دوش بکشی اما می‌توانی آگاه باشی. می‌توانی مهر بورزی، حتی از راه دور. می‌توانی جای خالی‌ات را با حضور پر رنگ، با شنیدن، با توجه، با معنا پر کنی. و بدان که: تو فرزند بد نیستی. تو انسانی هستی که با همه‌ی توانش، دارد تلاش می‌کند در یک جهان ناعادلانه، انسان بماند. و همین کافی‌ست. درک همین نکته، خود، رهایی‌بخش است.

سالی
نوروز
[…]
دروازه های‌ بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه‌ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهر
خسته
پیش باز خواهدشد.

سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد.

– شاملو

2 دیدگاه

کیهان   |   ۰۸ فروردین ۱۴۰۴

سهیل جان با تمام وجود موضوعاتی که گفتی رو درک کردم، به خوبی تو این متن احوال این نسل رو شرح دادی، ما نسلی بودیم که شهر روستا و خونه برامون کالبد آرزوها و خواسته هامون بوده، به قول هدایت «در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد». خوشحالم که راهکارهای خوبی دادی

شیوا ناصری نوشنق   |   ۰۵ فروردین ۱۴۰۴

این مقاله بسیار ارزشمند بود و من تجربه شخصی اکثر این موارد رو دارم، راهکارهای عالی ارائه شد و دو جمله تاثیر گذار برای من داشت : سپاس از شما.

ارسال دیدگاه